کمی با من مدارا کن

شعر ومتن ادبی

 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

درصحن نگاهش،معصومیت هزاران آهوچشمانی ست که خیس ولغزان ازوحشت نخواستنم،درقاب دوچشمش رمیده.


comment نظرات ()
داستان کوتاه
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

همــــــــــــــــدل

ــ پدربدقول بازم دیرکردی.میدونم یادت رفته امروزروزه تولدمه.

عرض طویل خیابان راباگذرارزوی خط عابرطی کرد.از روی­پل­آهنی جدول گذشت وواردپیاده روشد.مکث کردتانفسی تازه کند.موهای خرمای رنگ خیس ازعرقش رازیرروسری برد.نفسش را هوکرد.سینه جلودادوتمام هیکل چاقش راباویلچرچرخ زد.ازکنارنرده های آهنی پارک کوچک، سراشیبی تندپیاده رورانفس زنان بالارفت.روبروی ورودی پارک،دستش رابه میله باریک وزنگ زده تابلوی راهنماگرفت.باویلچررو به خیابان چرخیدونگاهش رابه روبرویش دوخت. دخترک جوانی با کوله پوشتی به دوش ازکنار پیاده روداشت دنبال اتوبوس می دوید.اتوبوس زردرنگ سرایستگاه توقف کرد ودخترک را پشت هیکل درازش گم کرد.

لحظه ای کوتاه باتنفس آهی چشمانش را بست.ویلچرراسمت پیاده روماهرانه چرخاند وبی اعتنابه نگاه کنجکاو­عابران چرخ زنان  به راهش ادامه داد.گاهی ویلچررابه این طرف وطرف کج می کردتامانع گذر­رهگذرانی که با شتاب می آمدندنشود.اگر­به چاله­و فرورفتگی ازسطح پیاده روبرخورد می کردآهش ازسرحرص درمی­آمد.عقب می رفت وبه زحمت باویلچردرجهت راست ویا چپش چاله رادورمی زد.بابغض عنادگذارعمق چاله راازنظرمی گذراند.اگرچه فرورفتگی ها سطحی­می نمودوبازهم درنظرش به مانندگودالی می مانست که بادهان بازوگشادش خیال فرودادان اوراداشت.

باصدای منقطع تق تق قدم های زنانه ای سربلند کرد. چند قدم جلوتر پلکان بود.دستانش روی چرخ های ویلچرشل شد.نگاهش با تنفس آه بی موقعه ای رو پلکان ماسید.پله های سنگی با ارتفاعی از غرور روی دوش هم بالا رفته بودند.این بارآه سردی ازسریأس نفسش را گداخت.بالاتنه هاش سست شد و با سنگینی تمام روی ویلچر نشست. تمام خستگی راهی که طی کرده بود به یک باره تنش را در عرق سردی خیساند. چندقطره اشک به خشکی چشمانش طوفانی موج زد.بغضش زا قورت دادونگاهش پرتمنا رو چهره های عابران نشست...

روز داشت درچشمان شب کورمی شد وهوا هنوزنفس هایش داغ بود.ساعتش را نگاه کرد.عقربه هازمان را روی عددیازده قبل از ظهر نگاه داشته بودند.بازهم ساعتش خوش وقتی نکرد.یادجنش امشب افتاد.پدردیگرامشب برای نخریدن ساعت نمی تواند بهانه ای بیاورد.ازفرداحساب دقیقه به دقیقه تأخیرکردنش را دارم.

به فکری که از ذهنش گذشت خوشحال خندید.اما،لحظاتی بعدبا دیدن دوباره دژپلکان،اندوهی ازعمق سینه ا خنده اش را رنگ تارسیاهی زد.چشمان را با حسرت از لبه سنگی آخرین پله برگرفت. رفته رفته روشنی چراغ های پایه دار کنار پیاده رو بیشتر وبیشتر به چشم می آمدند.بی شک اگرپدرهم به دنبالش آمده به این زودی اورا نخواهد یافت. دوباره ساعتش را نگاه کرد. رمان لای عقربه ها خوابش برده بود.چشمانش را بست.چرخ های ویلچررا گرفت وقصدبازگشت راه آمده راکردکه سنگینی قوت دستانی رااز پشت رو دسته های ویلچر حس کرد.ویلچرآرام آرام روی چرخ هایش به دل سنگی پله ها زد. به زحمت به عقب گردن چرخاند.پسرکی سینه سپر کرده با موهای وزوزی و لبخند کجی روی رو لب هایش او راهل می داد. به اولین پله که رسید ویلچر را چرخاند و به پشت،عقب عقب چرخ های لاستیکی راازروی لبه پلکان بالا برد.سرپله آخری ،پسرک ویلچررا روبه پیاده روچرخاندو چند قدم جلوتراز حرکت ایستاند.آمد روبروی دخترک وعرق پیشنانی اش را بادست سترد. دخترم گردن بالاتر گرفت ونگاهش را روی سینه پهن پسرک دوخت وکوتاه تشکر کرد.پسرک خندیدونگاه دخترک این بار روی مچ دستان پسرک به دنبال ساعت لغزید.

ــ ببخشید ساعت چیه؟

نگاه پسرک مات بود.دوباره همان لب ها همان سئوال راتکرار کرد. پسرک این بارخندیدوبا دست به لب وگوشش اشاره کرد.

ــ من کرولال هستم.  

ازمجموعه داستان آخرین معشوق نوشته هادی شفاعی چپدره،انتشارات تهران چاپ ونشراین مجموعه رابرعهده گرفته وتا اواسط امسال واردبازارکتاب می شود.


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

آزادی چیزی نیست جزفرصتی برای بهــــتر شـــدن


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

بنا به درخواست عزیزان بازدید کننده به زودی فصل های از رمان( پری حوض باغ) نوشته این جانب در معرض دید علاقه مندان به کتاب و کتاب خوانی گذاشته خواهد شد...

با سپاس ازحسن انتخاب شما

بازهم چشم به راه آمدن دوباره شما خواهم بود

ای که میروی تا مهمانی شب ومهتاب

 دراین راه تنگ وتاریک هزاران ستاره بدرقه راهت


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

 در این سامان بی سامان دراین دنیای بی امید

فقط لبخند بزن

برپوچی دنیا


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

توکه می خوانی قنوت سبزعشق را،میان ربنّای دستانت دعایم کن


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

آنسوی ناکامی ها خدایی هست که جبران همه نداشتن هاست


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

بزرگ ترین آروزی من این بود کوچک ترین ارزوی توباشم


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

امشب
 ضجه ی هق هق، نوای گُرگُرگریه ، تنهایی دل ، زخم سکوت رفتن تو ،
نگاه کن چه بی اندازه دلگیرو چه دلتنگم امشب.
کاسه گوشتی دل ،غم اندود وترک خورده، نفسم درخونش می غلتد
امشب .
 امشب گریه حبس حصارغرور، به دیواره دیده، تن می کُشَد.
 نه غروب است ونه باران می گرید. شب است و شمع سپیده می زند امشب.
امشب بوف کورشومی، خجسته دید می زندو نگاهم تار می شوددر هیاهوی فروغی کور .
امشب تیغ بغض، گلو می خراشد . گریه برای درد می گرید.
امشب نفسم بوی تن مرده ی حسرت های زخم بسته بردل را می دهد. 
حسرت رفتن و وداع، پرپرزدن خونین روح درعصیان خشک دوچشمانم.
امشب تواز ما می روی، من، منِ تنهامی شود .
دیگر امشب بهانه ای نمی ماند .
امشب نفس،بار حبس درسینه به دوش می برَد.
ببین چگونه زندگی در ماتم مرگ کنج حصاربلند لحظه ها تکرار می شود. چگونه امشب سایه ام سیردرسیاهی می ماند آخر امشب تو پی آزادی خویش با اسیری من، خصمانه حصاردل میشکنی .
امشب  نفس نفس بر دارمی روم ...آخر امشب تودل شکستی... 
                       امشب در سینه غم دارم ،غم دارم
امشب نفس نفس بردارم بردارم
خسته ام خسته، شکسته ام شکسته
امشب جزمرگ آرزوی ندارم ندارم
دل خون و دیده خون، سرخم امشب
آتش دل راببین دررخسارم رخسارم
نفس بستان وجانم بگیروجانم بگیر
                     امشب از زیستن بیزارم بیزارم
بامن جفا کردی چها کردی توامشب
ازتو وتوعشقم ،گله دارم گله دارم
میروم ،خسته وزارودل مرده آخ
خاکم کنید،دیگردلی به دنیاندارم ندارم 

باتوبدرود
خواهم رفت از خاطر تو به خاطرخواستن تو .
میروم در امتداد سیاهی شب درتیرگی تار تنهاییم تا گم شوم از روشنی چشم تو . تادیگر نیابد کسی سوسوی شعله گُرگرفته ام را
می روم تا لمس مرگ ، همره باد تا قطع نفس وخواهم خفت درگور کابوس ها که خواب لحظه های بی توست .
می روم تامرز ابدیت بی برگشتی دوباره .
می روم که بمانم دروادی رفتن درتابوتی خالی ازحضور .
 می روم تارنگ زرد پژمردگی بی رویشی دوباره تا درپیری خزان بپوسم.
می روم تا با عصیان ضجه های جدایی، در بطن سکوت جفای زمانه با غم فراقت بشکنم .
می روم مسکوت تاغوغای نفرینی غم. می روم رنجورو بی آرزو تامرگ، که ازجفای تومردن، لحظه ای هزار بار مردن است.

آه ای کهنه عشق دیرینم،دیریس که هرباره دیدنت داغ درد رادرنفس هایم تازه می کند.
چگونه می شودازخیال حقیقی توکه همچون روحی درکالبدجانم ریخته خالی شد؟
نه...نخواستم.نه خواسته ام این نیست. مگربه مرگ،مرگ خیالت رسد.
آه ای کهنه عشق دیرینم تلخ کامم از رفتنت،سردم ازنبودنت، زردم ازحسرت وبه رنگ هزارویک شب سیاهم ازپشیمانی.
 ماه کدامین شب بی قراری،آفتاب کدامین سحری که روزهاوشب هاست پی نشانی ازتوام.
آه ای کهنه عشق دیرینم،بانوی باغ بلوط،ای نقش پری درحوض میدانم که باران ازتوخیسی دارد. برگ ازتورنگ وگل ازتوبودارد. ماه ،رخی ست ازهزاررخ مهتابی تو وآفتاب سایه انگشتی ست ازپنجه روشن تو.
بی توباغ هم پیرشد. حوض راخونابه چرکین غم گرفته. بی توبارانی نیست. هیچ برگی آویزه شاخه ای نیست.گلی ندیدم جزبوی خشک پژمردگی نمِ عطری بیافشاند. ماه درحرقه شب دفن
گشته.آفتاب به خواب مانده.
آه ای کهنه عشق دیرینم.بهارشکفته در،پاییزحزینم،کاش...ای کاش بندبندحصارفاصله هاپلی می گشت برای پیوند دستان ما...کاش...
        عاطفه که رفت عمر من هم به سرآمد
خزان سفر رفته دوباره از سفر آمد
هر روزوهرشب چشمم به درَست
تا که مرگ،مرگ دهدبه من مرده پرست
 دیروز باتوسبز بودم پرز شاخ و برگ
امروزبی تومی پوسم درسایه سارمرگ
دیروز باتو عشق بودلیلا بودومجنون
امروزبی تومرگ فرهادست وتیشه خون
دیروز باتوعشق بودوجلوه خاطره ویاد
امروزبی توزخم سکوت ست وگریه فریاد
پس ازتوگربهارهم بیایدبازغم انگیزست
انگارمحودرحضورغریبانه پاییزست
پس ازتو نفسم شکست دربی هم نفسی ام
گم شده آن همه حضورتو بی کسی ام
چه بهاری؟چه نفسی؟چه امیدی؟آنهم گذشت
تو که رفتی بعد ازتو بهارهم دیگربرنگشت
به بهاربگوییدچراتنهابرای سردبودن وبرفی بودنم پشت سرم لابلای پاییزخویش راگم کرد.
به زمانه بگوییدچراتنهابرای رویایی بودنم مرابه حسرت گذشته برد.
به سنگ قلب ها بگوییدچراتنهابرای نازک دلی ام سینه حوابودنم رادریدند.
به آشنایان بگوییدچراتنهابرای غریبه بودنم ناکام به کام آن دنیامسافرم کردند.
چرابه وقت شکفتنم شعله زردخزان به دامنم لکه سیاه زد.
چرابه وقت پناه خواستنم فقط دل تنگی پناهم داد.
چرابه وقت باروری باورم به قلبم شک کردند.
چرا...چرابرای دوست داشتن تقاص بایدداد؟
مگردوست داشتن جرم است؟
شمابگویید... توبگو... دوست داشتن جرم است؟
مرگ خاموش
که گفت که روح رامرگی نیست؟
 باشکستن دل، روح هم می میرد
جداگشتن ازعشق
از عادتی که معشوق
با نفس به قلب می دهد
 مرگیست خاموش
شکستنِ بی صدا
همان مرگ خاموش
همان مرگ روح ست

حسرت
هرگاه درتاریکی نیمه جان اتاق ، باتنِ لخت تنهای وسایه سکوت سرد لحظه هایش در حصار تنگ و بی روحش می نشینم .
افکار تلخی برگستره ی ذهنم قدم می گذارند که تداعی گر خاطرات گذشته ی تلخ ونه چندان دورم هستند . دلم تنگم می گیردو زخم سیاه کهنه اش بایادآوری همان تلخی ها تازه می شود.
  ای کاش اکنون که اسیرم ، شوقی رهای برایم معنی داشت .
ای کاش حال که در هجوم ممتد اندوه گم هستم وزیر خاکستر حسرت دارم می پوسم کسی با من می گفت حدیث سبز رویش را ، ومژده می داد گذرعطرآگین بهار را از کوی خزان زده ام.
کاش همدمی برای عقده دل گشودن ، دلخواهم  می شد .
کاش مرهمی و مسهلی التیام بخش وکوچک روزنه ای امید ، برای مدارا کردن بود .
می نویسم اما... آیا کسی می داند غمِ غمگین دلی تنها را ،
یا لبی لبالب غرق سردی ِ اندوه در حسرت تنها تبسمی گرم ...
 نه کسی نمی داندچه آسان می شکند دل به تلنگری اگرامیدی نباشد.
مرگ چه ساده حس کردنی ست اگرنباشد شوقی برای زیستن .
حال با خود می گویم چه فرقی می کند که چیستی یا که کیستی وبرای چه هستی آنگاه که نیستی .
 اوکه ترک گفته تورا.
چرا هستم؟ نه من نیستم. هستم؟هرلحظه که بی اوعمروار جان می کَنم به خود می گویم مگر فرقی هم هست بین بودن و نبودن.
نیستی گرهم باشی نادیدنی هستی باروحی بی پیکر یاپیکری بی روح ، که ان هم یا فراموش شده ای یا گنگ و مبهمی در حضوری سرد و تلخ.

حساس و بی احساس
عجیب بودحساس امابی احساس
آنقدرحساس که تاب تحمل خاری به پایی
طاقت ساقه خم شده شاخه گلی
را نداشت.
همیشه دلواپس کبوتری بی آشیان
نگران دیرکردن کسی
دلش شور باران را می زدگاهی
باپاییز زرد شد
بازمستان پیروبا بهار سبز
اشک کودکی دل خونش می کرد
اما...
برای شکستن دل من نه اشکی نه آهی نه
حتی لحظه ای پشیمانی ...
 
قدیمی
مشتی برگ سفید
قلم فرتوت بی جوهر
ذهنی خالی
قافیه تنگ
فقر شعر
شاعری هم دیگرقدیمی شد
این روزها جزسوز دل و غم شکسته شدن
حرفی برای گفتن ندارم.


هنوز
هنوزباقامت نحیف و تکیده برزانوی خمِ غم به پا ایستادام .
بودن را کم و بیش به یاددارم .   
گرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
هنوز دیده گانم به سیاهی مرگ خونگرفته.
 هنوزتا حصار سکوت لبانم ، فریاد زندگی درخروشست .
اگرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
تا سردی تن، هنوزگرمای ماندن یخی نشده .
 تا فسردن درخاک، هنوزآسمان با من است .
گرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
 تادیداردوباره تو، هنوزسوسوی شعله طاقت انتظارم راهمهمه کابوس نیامدنت، نکُشته.
 بودم وهستم بی بهانه بودن وخواهم بود به بهانه برگشتنت.
پس بازگردای ازمن گریخته.دیده درراه تودارم هنوز.
گرچه هردم،دمادم می کشدَم زخم نبودنت.


مرگ باد
مرگ باد بردلی که خاطرتورا خواست .
کور شود نگاهی که محسوروافسون چشم تو شد .
بی نفس باد آن دمی که با تو همدم شد .
مرگ باد بردلی که قرارش با تو بی قرارشدو خیالی که بایادتو گرفتار.
مرگ باد براحساسی که تورا لمس کرد.
چرا که قلب توتنها... تپیدن رازمزمه می کند .

    سایه ای از یقین شدم به عشقش
    در دلش سایه ای داشت ازتردید برعشقم   
            چون به هم آویختیم
               ساده محوگشتیم
                      آخ که
                  نمی دانستم
            سایه درسایه می میرد. 

 آخرین نامه ام برای تو
 « چه بساانسانی که در دفاع ازخویش، خودکشی میکند»
(جبران خلیل جبران)
عاطفه ام .وقتی سینه تنگ آمد ازفغان .وقتی روان و روح روانی شد.وقتی آخر به پوچی رسیدم وقتی هستی ام را نیستی باورم شد.وقتی بار محنتی شدم بردوشی.وقتی بی کس شدم و فراموش.وقتی رانده ازهمه ، کردنم تنها.
باید که خویش را به دار زد.
چه زیباامشب به درد هایم  می خندم.
به گریه های بی اشکم که به دل خونابه می ریخت ،چه زیبا مستانه امشب می خندم.
وقتی ستم و جورکسی خنّاق گلوشد.وقتی تیز خنجرآشنای از پشت سینه درید
عاطفه ی عشقم،چنگ طناب گلو برّ بهتر ازخراش ناخون خودخواهان .
سیرم و بیزارم از زندگی، از اجبار به بندگی.
وقتی درخود بهانه ای برای زیستن نمی بینی برای مردن هزار بهانه داری. من گناه نمی کنم که، مرگ تدریجی را به یکباره تمام می کنم.
 وقتی خود را به دار می آویزم مشتاق مرگ نیستم. تنها زجر و رنج هایم را بر دار می کشم.
برای رهایی ، چه سکبال راهی رهایی می شوم..
ای عطف هرعاطفه،خودکشی تنها تن کشی نیست که دار زدن اجبارهای تحمیل شده است .
خودکشی متن دفاعیه خود نوشته ای ست در احکام تلخ زندگی.
عاطفه،با نفرت اززندگی تن گسستن چه مرگ شیرینی ست.
چه جسارت قبیحی ،چه رشادت پرگناهی،چه شوردیوانه گونه ای.
در این مذبح زیستن که هرنفسش نفحه خیسی خون هردم،درگلو دم می گیرد وصال مرگ وخواب گور، چه آرامش پرنفسی ست.
عاری ازتعلقاتی که به دلم سنجاق شده به دارخواهم آویخت زیباترازمرگ قوآویخته از سقف اتاق مرگ را با لذتی لاینوصف نفس می کشم.
نه ...نه نگو تن کشی، آنی دیوانگی ست .من عمری ست دیوانه این لحظه ام.
عاطفه ام...،زبانم ازتیزی طناب بریده.چشمان ریزم درشت ترازهمیشه،رنگ پریده ام کبود،وشل ووارفته ترازشاخه بیدمجنون.امامی دانم دردی احساس نخواهم کردآن لحظه رفتن .عکس لحظه های که پا به دنیا می گذاشتم گریان نخواهم شدکه خندان می روم.
چرا که دیگر غمی نخواهم داشت.کسی دلم را نخواهد شکست. دیگر بی خواب نمی شوم. تنهانمی شوم. مایوس واسیر نمی شوم
اماتورا قسم به خدا
پس ازمرگم برایم بخند.برای رهای من جشنی به پا دار.به یاد لحظه های جان سپردنم برقص.
که من آزاد خواهم شد... رها... . ازبند از غم ازرنج از محنت...ازعشق
 تنها...تنهاوصیّت من آن است که مرابا قلمم،تنها با قلمم درگورخاک کن.
که به پیشگاه خداوند ازتوشکوِه ها دارم.

طوبه شمع
آمد از آخر شب خمار وتب آلود
 با تنی عریان از روشنی به مهمانی ام.
 سوسوی شعله شکسته من پگاه سحرش شد 
ونماندوقتی سپیده دمید. 
گفتا : اینک سحر نزدیک است الوداع با تو
گفتمش: آمدنت هم بوی رفتن راداشت
گفتا : رفتن من پایان دلخواهی من نیست .
گفتمش : آمدنت هم آغازش نبود .
گفتا : شبی دوباره باز خواهم گشت .
گفتمش : اگر از من نشانی از روشنی باقی ماند .
گفتا: از خاطرم فراموش نخواهی شد.
گفتمش: پس از آنکه چنین خاموشم می کنی ؟
گفتا : همیشه دوستت می دارم .
گفتمش : و حالا... تردید دارم .
گفتا: تو اولین عشق من بودی!
گفتمش: وتو آخرین اشتباه من .
گفتا : زین پس دوستم خواهی داشت؟
گفتمش :آری، آن گونه که تو دوستم می داشتی .
گفتا:من نیز چون تو غمگینم از این جدای .
گفتمش: از شوق رفتنت پیداست .
گفتا : وعشق صدای فاصله هاست .
گفتمش : اگرغم هجران را شوقی دیدن دوباره باشد.
گفتا :پیغامت خواهم داد.
گفتمش:برگ خزان خورده را به سبزی بهارمژده گفتن چه سود؟
گفتا: عاشقان رایاس نباید.
گفتمش: مگر ما عاشقیم؟
گفتا : طعنه ات چون نیش شعله ات سوزناک است .
گفتمش: کجا عاشق از معشوق رنجد.
گفتا: باری اینک سحر نزدیک است تارسیدن شب پس از این روز چشم براهم باش.
گفتمش:اگراز خاکسترسوخته من جانی دوباره ساختند .
گفتا: خود سوختیو خود نساختی .من از تو می سوزم وخواهم سوخت و داغ عشق تو بر بال و پرم نقش بسته.
گفتمش: گرباردیگرازسوخته قامتم شعله ای برافروخت قسم به روشنی ، به هرآنچه که سوختنی ، سویی از شعله ام را برسیاهی شب دل تونخواهم کشید.
گفتا : صدای نفس های سحر را می شنوی ؟
گفتمش: وشبی دیگر در راه  است .

غم فردا
امروز جز مشتی پرِ پیرکنج قفس،نشانی از پرنده نیست.
جزپیله های نارس نشانی از پروانه نیست.
این روز ها همه صیادند.
امروز جز پندار خاموشی شمع نشانی از روشنی نیست.
 جزمهتاب غرق شده درحوض ستاره ای درآسمان نیست.
این روز ها همه ساکت وتاریکند.
امروز جزدرچشمان آهوان،نشانی ازمعصومیت درنگاه کسی نیست.
جزنگاه پنجره به باغ هیچ چشمانی منتظر نمی ماند.
این روزها همه دل کورند.
امروزجزشیهه ی بولهوسان نشانی از هلهله شورعشق دردل کسی نیست.
جزقطره های خون خشکیده از دامن هوسناکی نشانی ازاشک عشقی نیست.
 این روزها همه طالب شهوتی چرکینند.
 امروز جز مشت آرزو درخاک شده نشانی از امید دردل کسی نیست.
جزمردگان کسی حسرت زیستن دوباره ندارد.
این روزها همه زندگان گور به دوشند.
امروز جزخودستایی نشانی از مدح کسی نیست.
جزخودپرستی کسی ستایش نمی شود.
این روزهاهمه خود خواهند.
امروزجزشولایی عریان تن نشانی از حجاب در تن کسی نیست.
جزبه خواب چشم کسی از حیضی پاک نمی شود.
این روزها همه محوعرض اندامند.
وفردا چه خواهد شد؟
آیاجزخدا کسی عاشق خواهد بود؟

عادت قهر
عادتم داده بود، عادت کرده بودم به قهر کردن.
می گفت نازم،ناز می کردم.
می گفت پرم ازتمنّای تو، بانازاعتنای نمی کردم
می دانستم دوستم داشت تنها بادلش ،خیلی زیاد.حتی بیشترازخودم .
نازمی کردم عادتم داده بود .ضجه های التماسش چه لذتی داشت.
ساده بودنازم می کرد.به چشمش تلخ ترناز کردم.
یک شب گفت خسته اش کردم. ازقهرمن قهرش گرفته.
ناز کردم بیشتراز همیشه، قهر کردم تلخ تر ازگذشته.دلم التماس بیشترمی خواست.
عادتم داده بود.عادت کرده بودم.
اما او قهرکرد.قهری به اندازه تمام قهرهای من.
دیگرهیچ وخت برای آشتی نیامد.
 دیگرهرگز ندیدمش...
 
نامه ای اززبان فرشته مرگ به انسان
باز دم هردم تو،دمادم تپش نبض قلب تو، هموچون سایه ای بر پیکره ات اویخته ام. همسفر لحظه به لحظه تو، که من واصل روح و پیکرتو ام.
با هر آغاز زیستنی خواهم زاد وهر زیستنی را پایان منم.
گهی سال ها پشت پلکانت به آگه خوابم وگهی با پلک زدنی به خواب مرگ برَمت.
همیشه به یاد می دارمت ، اگر به بیادم داری همیشه ، تا به موعود دورم از تو.
واگر فراموشیم خواهی هزار باراز نفسی به تو نزدیک ترم
که مرا رحیمی حیات داد که از رحم دورم.
 مکن شکوه زمن که ماموری معذورم.
هرگز تو را گریزی نیست .
تورا بامن توان ستیزی نیست.
زرخرید گنجت نمی شوم
 فریب همه رنجت نمی شوم
باری اگر همه عمربا من سر دوشمنی داری آخر دوستانه برگورت برم.
من ساربان این کاروانم.گر عمری غرّی به کنج محمل برپشت اشترسورای، آخراشترمن بردرگه ت آرام خوابد.
عمری در خیالت عمرها دور زمنی
حال آنکه با هرنفس شتابان در پی منی
بدان با آمدن من تورا دیگرفرصتی نیست
تو را از عمری دوباره دیگررحمتی نیست
که کس را ندادن عمری دوباره
تردید مکن درحکم من ، خواه خندان خواه گریان خواه پرامید،خواه پشیمان
 درگورت برم.
اگر هزار گنج قارون را ثروتی ، گر درویش بی مکنتی
اگر فرسوده پیری ، اگر نارس و جوانی ، اگرآرام کودکی در آغوش مادری
خواه دل بسته خواه دل کنده
 درگور عورت برم.
ای انسان
در زیستن تابه مرگ،هرنفس نعمتی ست به ودیعه که پس از مرگ شکرانه اش را تمام طلب دارند.
اگر مغروضی به غرض ، بدهی پس خواهی داد.
اگر مغروضی به جهالت، آخر به جهالت سوزی.
اگر به غفلت مغروزی ، آخراگه سوزی.
واگر پاکی در حساب ، اجر محاسبه ات را طلبت دهند.
ای انسان اگراینسان از تاخیرمن زنده ای ، در ترس من هرلحظه هزار بار مرده ای.
آمده ام ، می آیم ، خواهم آمد.
من پشت پلکان تو خواب و بیدارم.
اگر همه عمرمستی کنی من هوشیارم
در هرنفس تومن زنده ام ...خوابم نه بیدارم .

دیگرچیزی نمانده بستانی
از منِ من چه می خواهی چه می جویی؟
از این رفته از یاد، از این بی کس شده، از این تن تنهادیگر چه مانده که بستانی؟
در جستجوی چه هستی؟
در میان تپش های مرده قلبم چه می جوی؟
نفسم هم دیگر بار سنگینی رو دوش سینه ام شده
چه می خواهی؟
خواستنی ها ازمن ستاندی، دیگر جه مانده که بستانی؟
 چه نشانه ای راازمن نشان است؟ نشان مجو.
من نشانی خودخویش راگم کرده ام.
از این دستان تهی پای پتی سروسامان مجو.
من ویرانه آن کوچه ی لختم.
از این آرزو مرده نشان ازامید مجومن یأس را مونسم.
ازاین گل پژمرده دل در شوره زار، نشان ازبهار مجو،من به اغوش تیزخاراویخته ام.
از این مانده در تب شب، نشان شوق سپیده مجو
 من در پهنه تاریک گور شب مدفونم.
نگاه کن...
از من چه مانده برجای جزحقیقتی که مرا به بودن مجبور کرده.
جزلاشه نفسی سرددرگور قلبب قرق شد? غم چه مانده که بستانی؟
رهایم کن رهایم کن
من در نیمه راه مرگ، زندگی را زندانیم.
دیگر چه مانده بستانی؟
رهایم کن ... رها.

اگر
گر خیال با تو ماندن تابه ابد، ننگ دنیاپرستی ست .
گر تورا ستودن، گناه بت پرستی ست.
گرتورا از خود ستاندن  نقص قانون بشری ست
گر روبه محراب خیال تو نیاز گفتن ،گناه نابخشودنی ست
گرجان باختن به نفس تو ننگ تن کشی ست
گر زمزمه عشق توبانگ رسوایی ست.
تنها رسوای دنیاپرستم که به جرم بت پرستی عابد معبد چشمان
 توام .
جستجو
لابلای تارهای مژگان چشمان مهتاب
روی پوست تن تاریک شب
برسر کاکل آتشین شمع شعله سوز
بر بالین زخمین پروانه پرسوخته
سواربردوش نسیم خسته
هم تب گرماگیر گندم زار
پشت تصویرتبسمی خجسته
ته جام زهرینِ اخمی عمیق
هم ذوق بخشش ترونم باران
هم بسترخشکیِ زمخت زمین
هم سوی سردی سینه سوز زمستان
لای لطافت تن مخملین بهار
کنارترس هق هق بغضی بسته
پیچیده در هلهله شوق فریادی
هم نفس دم وبازدم نفسی
همرازرازخفته ی قلبی خاموش
پی نشانی از توام هرلحظه از هرروز همیشه
چه سفر دوردرازی بود اما...
تو کجای؟
کجانشانی از توبگیرم؟
توکجای؟
(برای روژان جان که دمادم باآمدنش همدمم دل تنگی ام می شود)

جمله های عاشقانه
می گفت باتوبودن برایم زیباست مثل ماندن زیرباران...
وچتر به دست می آمدآن وقت که باران می بارید.
همچون ایینه باش که گربشکندوهزاران تیکه شود
باز هم قابل دیدن است.
همیشه مرا به پنجه روشن آفتاب تشبیه میکرد
 آنگاه خودپای کاج بلندی پی سایه می گشت.
رفتن زیرباران موهبتی ست خیس که نصیب آنی می شود
 که تمنّای شکفتن به سردارد
پروانه شدن
برای پروانه شدن باید کرم گونه در لجن آمیخت. باید که از لاشه در خاک نفس را باقی داشت .
برای پروانه شدن باید درحبس پیله قد کشید . برای سفر پرواز، باید کابوس اسارت دید.
برای پروانه شدن  باید گُرگُر شراره شعله شمع را لحظه به لحظه ، سوزان با پرهای نازک لمس کرد.
برای پروانه شدن عمر بلند شمع را تا سحر باید همدم شد. باید که با سوزش دل ساز کرد.
برای پروانه شدن باید بی پروا وبی شکوِه سوخت و خاکسترِتن به باد داد.
 برای شمع شدن .باید که ساخت تا سوز آخرین شعله . تا آمدن سحرتا خاموش شدن باید که سوخت.
باید که هر شب لرزان ، قطره قطره با طواف پروانه قد سوزاند.
واگر توپروانه ام بمانی ... تا آخرین سوز خواهم سوخت.


comment نظرات ()
 
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

امشب
 ضجه ی هق هق، نوای گُرگُرگریه ، تنهایی دل ، زخم سکوت رفتن تو ،
نگاه کن چه بی اندازه دلگیرو چه دلتنگم امشب.
کاسه گوشتی دل ،غم اندود وترک خورده، نفسم درخونش می غلتد
امشب .
 امشب گریه حبس حصارغرور، به دیواره دیده، تن می کُشَد.
 نه غروب است ونه باران می گرید. شب است و شمع سپیده می زند امشب.
امشب بوف کورشومی، خجسته دید می زندو نگاهم تار می شوددر هیاهوی فروغی کور .
امشب تیغ بغض، گلو می خراشد . گریه برای درد می گرید.
امشب نفسم بوی تن مرده ی حسرت های زخم بسته بردل را می دهد. 
حسرت رفتن و وداع، پرپرزدن خونین روح درعصیان خشک دوچشمانم.
امشب تواز ما می روی، من، منِ تنهامی شود .
دیگر امشب بهانه ای نمی ماند .
امشب نفس،بار حبس درسینه به دوش می برَد.
ببین چگونه زندگی در ماتم مرگ کنج حصاربلند لحظه ها تکرار می شود. چگونه امشب سایه ام سیردرسیاهی می ماند آخر امشب تو پی آزادی خویش با اسیری من، خصمانه حصاردل میشکنی .
امشب  نفس نفس بر دارمی روم ...آخر امشب تودل شکستی... 
                       امشب در سینه غم دارم ،غم دارم
امشب نفس نفس بردارم بردارم
خسته ام خسته، شکسته ام شکسته
امشب جزمرگ آرزوی ندارم ندارم
دل خون و دیده خون، سرخم امشب
آتش دل راببین دررخسارم رخسارم
نفس بستان وجانم بگیروجانم بگیر
                     امشب از زیستن بیزارم بیزارم
بامن جفا کردی چها کردی توامشب
ازتو وتوعشقم ،گله دارم گله دارم
میروم ،خسته وزارودل مرده آخ
خاکم کنید،دیگردلی به دنیاندارم ندارم 

باتوبدرود
خواهم رفت از خاطر تو به خاطرخواستن تو .
میروم در امتداد سیاهی شب درتیرگی تار تنهاییم تا گم شوم از روشنی چشم تو . تادیگر نیابد کسی سوسوی شعله گُرگرفته ام را
می روم تا لمس مرگ ، همره باد تا قطع نفس وخواهم خفت درگور کابوس ها که خواب لحظه های بی توست .
می روم تامرز ابدیت بی برگشتی دوباره .
می روم که بمانم دروادی رفتن درتابوتی خالی ازحضور .
 می روم تارنگ زرد پژمردگی بی رویشی دوباره تا درپیری خزان بپوسم.
می روم تا با عصیان ضجه های جدایی، در بطن سکوت جفای زمانه با غم فراقت بشکنم .
می روم مسکوت تاغوغای نفرینی غم. می روم رنجورو بی آرزو تامرگ، که ازجفای تومردن، لحظه ای هزار بار مردن است.

آه ای کهنه عشق دیرینم،دیریس که هرباره دیدنت داغ درد رادرنفس هایم تازه می کند.
چگونه می شودازخیال حقیقی توکه همچون روحی درکالبدجانم ریخته خالی شد؟
نه...نخواستم.نه خواسته ام این نیست. مگربه مرگ،مرگ خیالت رسد.
آه ای کهنه عشق دیرینم تلخ کامم از رفتنت،سردم ازنبودنت، زردم ازحسرت وبه رنگ هزارویک شب سیاهم ازپشیمانی.
 ماه کدامین شب بی قراری،آفتاب کدامین سحری که روزهاوشب هاست پی نشانی ازتوام.
آه ای کهنه عشق دیرینم،بانوی باغ بلوط،ای نقش پری درحوض میدانم که باران ازتوخیسی دارد. برگ ازتورنگ وگل ازتوبودارد. ماه ،رخی ست ازهزاررخ مهتابی تو وآفتاب سایه انگشتی ست ازپنجه روشن تو.
بی توباغ هم پیرشد. حوض راخونابه چرکین غم گرفته. بی توبارانی نیست. هیچ برگی آویزه شاخه ای نیست.گلی ندیدم جزبوی خشک پژمردگی نمِ عطری بیافشاند. ماه درحرقه شب دفن
گشته.آفتاب به خواب مانده.
آه ای کهنه عشق دیرینم.بهارشکفته در،پاییزحزینم،کاش...ای کاش بندبندحصارفاصله هاپلی می گشت برای پیوند دستان ما...کاش...
        عاطفه که رفت عمر من هم به سرآمد
خزان سفر رفته دوباره از سفر آمد
هر روزوهرشب چشمم به درَست
تا که مرگ،مرگ دهدبه من مرده پرست
 دیروز باتوسبز بودم پرز شاخ و برگ
امروزبی تومی پوسم درسایه سارمرگ
دیروز باتو عشق بودلیلا بودومجنون
امروزبی تومرگ فرهادست وتیشه خون
دیروز باتوعشق بودوجلوه خاطره ویاد
امروزبی توزخم سکوت ست وگریه فریاد
پس ازتوگربهارهم بیایدبازغم انگیزست
انگارمحودرحضورغریبانه پاییزست
پس ازتو نفسم شکست دربی هم نفسی ام
گم شده آن همه حضورتو بی کسی ام
چه بهاری؟چه نفسی؟چه امیدی؟آنهم گذشت
تو که رفتی بعد ازتو بهارهم دیگربرنگشت
به بهاربگوییدچراتنهابرای سردبودن وبرفی بودنم پشت سرم لابلای پاییزخویش راگم کرد.
به زمانه بگوییدچراتنهابرای رویایی بودنم مرابه حسرت گذشته برد.
به سنگ قلب ها بگوییدچراتنهابرای نازک دلی ام سینه حوابودنم رادریدند.
به آشنایان بگوییدچراتنهابرای غریبه بودنم ناکام به کام آن دنیامسافرم کردند.
چرابه وقت شکفتنم شعله زردخزان به دامنم لکه سیاه زد.
چرابه وقت پناه خواستنم فقط دل تنگی پناهم داد.
چرابه وقت باروری باورم به قلبم شک کردند.
چرا...چرابرای دوست داشتن تقاص بایدداد؟
مگردوست داشتن جرم است؟
شمابگویید... توبگو... دوست داشتن جرم است؟
مرگ خاموش
که گفت که روح رامرگی نیست؟
 باشکستن دل، روح هم می میرد
جداگشتن ازعشق
از عادتی که معشوق
با نفس به قلب می دهد
 مرگیست خاموش
شکستنِ بی صدا
همان مرگ خاموش
همان مرگ روح ست

حسرت
هرگاه درتاریکی نیمه جان اتاق ، باتنِ لخت تنهای وسایه سکوت سرد لحظه هایش در حصار تنگ و بی روحش می نشینم .
افکار تلخی برگستره ی ذهنم قدم می گذارند که تداعی گر خاطرات گذشته ی تلخ ونه چندان دورم هستند . دلم تنگم می گیردو زخم سیاه کهنه اش بایادآوری همان تلخی ها تازه می شود.
  ای کاش اکنون که اسیرم ، شوقی رهای برایم معنی داشت .
ای کاش حال که در هجوم ممتد اندوه گم هستم وزیر خاکستر حسرت دارم می پوسم کسی با من می گفت حدیث سبز رویش را ، ومژده می داد گذرعطرآگین بهار را از کوی خزان زده ام.
کاش همدمی برای عقده دل گشودن ، دلخواهم  می شد .
کاش مرهمی و مسهلی التیام بخش وکوچک روزنه ای امید ، برای مدارا کردن بود .
می نویسم اما... آیا کسی می داند غمِ غمگین دلی تنها را ،
یا لبی لبالب غرق سردی ِ اندوه در حسرت تنها تبسمی گرم ...
 نه کسی نمی داندچه آسان می شکند دل به تلنگری اگرامیدی نباشد.
مرگ چه ساده حس کردنی ست اگرنباشد شوقی برای زیستن .
حال با خود می گویم چه فرقی می کند که چیستی یا که کیستی وبرای چه هستی آنگاه که نیستی .
 اوکه ترک گفته تورا.
چرا هستم؟ نه من نیستم. هستم؟هرلحظه که بی اوعمروار جان می کَنم به خود می گویم مگر فرقی هم هست بین بودن و نبودن.
نیستی گرهم باشی نادیدنی هستی باروحی بی پیکر یاپیکری بی روح ، که ان هم یا فراموش شده ای یا گنگ و مبهمی در حضوری سرد و تلخ.

حساس و بی احساس
عجیب بودحساس امابی احساس
آنقدرحساس که تاب تحمل خاری به پایی
طاقت ساقه خم شده شاخه گلی
را نداشت.
همیشه دلواپس کبوتری بی آشیان
نگران دیرکردن کسی
دلش شور باران را می زدگاهی
باپاییز زرد شد
بازمستان پیروبا بهار سبز
اشک کودکی دل خونش می کرد
اما...
برای شکستن دل من نه اشکی نه آهی نه
حتی لحظه ای پشیمانی ...
 
قدیمی
مشتی برگ سفید
قلم فرتوت بی جوهر
ذهنی خالی
قافیه تنگ
فقر شعر
شاعری هم دیگرقدیمی شد
این روزها جزسوز دل و غم شکسته شدن
حرفی برای گفتن ندارم.


هنوز
هنوزباقامت نحیف و تکیده برزانوی خمِ غم به پا ایستادام .
بودن را کم و بیش به یاددارم .   
گرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
هنوز دیده گانم به سیاهی مرگ خونگرفته.
 هنوزتا حصار سکوت لبانم ، فریاد زندگی درخروشست .
اگرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
تا سردی تن، هنوزگرمای ماندن یخی نشده .
 تا فسردن درخاک، هنوزآسمان با من است .
گرچه هردم، دمادم می کشدَم زخم نبودنت.
 تادیداردوباره تو، هنوزسوسوی شعله طاقت انتظارم راهمهمه کابوس نیامدنت، نکُشته.
 بودم وهستم بی بهانه بودن وخواهم بود به بهانه برگشتنت.
پس بازگردای ازمن گریخته.دیده درراه تودارم هنوز.
گرچه هردم،دمادم می کشدَم زخم نبودنت.


مرگ باد
مرگ باد بردلی که خاطرتورا خواست .
کور شود نگاهی که محسوروافسون چشم تو شد .
بی نفس باد آن دمی که با تو همدم شد .
مرگ باد بردلی که قرارش با تو بی قرارشدو خیالی که بایادتو گرفتار.
مرگ باد براحساسی که تورا لمس کرد.
چرا که قلب توتنها... تپیدن رازمزمه می کند .

    سایه ای از یقین شدم به عشقش
    در دلش سایه ای داشت ازتردید برعشقم   
            چون به هم آویختیم
               ساده محوگشتیم
                      آخ که
                  نمی دانستم
            سایه درسایه می میرد. 

 آخرین نامه ام برای تو
 « چه بساانسانی که در دفاع ازخویش، خودکشی میکند»
(جبران خلیل جبران)
عاطفه ام .وقتی سینه تنگ آمد ازفغان .وقتی روان و روح روانی شد.وقتی آخر به پوچی رسیدم وقتی هستی ام را نیستی باورم شد.وقتی بار محنتی شدم بردوشی.وقتی بی کس شدم و فراموش.وقتی رانده ازهمه ، کردنم تنها.
باید که خویش را به دار زد.
چه زیباامشب به درد هایم  می خندم.
به گریه های بی اشکم که به دل خونابه می ریخت ،چه زیبا مستانه امشب می خندم.
وقتی ستم و جورکسی خنّاق گلوشد.وقتی تیز خنجرآشنای از پشت سینه درید
عاطفه ی عشقم،چنگ طناب گلو برّ بهتر ازخراش ناخون خودخواهان .
سیرم و بیزارم از زندگی، از اجبار به بندگی.
وقتی درخود بهانه ای برای زیستن نمی بینی برای مردن هزار بهانه داری. من گناه نمی کنم که، مرگ تدریجی را به یکباره تمام می کنم.
 وقتی خود را به دار می آویزم مشتاق مرگ نیستم. تنها زجر و رنج هایم را بر دار می کشم.
برای رهایی ، چه سکبال راهی رهایی می شوم..
ای عطف هرعاطفه،خودکشی تنها تن کشی نیست که دار زدن اجبارهای تحمیل شده است .
خودکشی متن دفاعیه خود نوشته ای ست در احکام تلخ زندگی.
عاطفه،با نفرت اززندگی تن گسستن چه مرگ شیرینی ست.
چه جسارت قبیحی ،چه رشادت پرگناهی،چه شوردیوانه گونه ای.
در این مذبح زیستن که هرنفسش نفحه خیسی خون هردم،درگلو دم می گیرد وصال مرگ وخواب گور، چه آرامش پرنفسی ست.
عاری ازتعلقاتی که به دلم سنجاق شده به دارخواهم آویخت زیباترازمرگ قوآویخته از سقف اتاق مرگ را با لذتی لاینوصف نفس می کشم.
نه ...نه نگو تن کشی، آنی دیوانگی ست .من عمری ست دیوانه این لحظه ام.
عاطفه ام...،زبانم ازتیزی طناب بریده.چشمان ریزم درشت ترازهمیشه،رنگ پریده ام کبود،وشل ووارفته ترازشاخه بیدمجنون.امامی دانم دردی احساس نخواهم کردآن لحظه رفتن .عکس لحظه های که پا به دنیا می گذاشتم گریان نخواهم شدکه خندان می روم.
چرا که دیگر غمی نخواهم داشت.کسی دلم را نخواهد شکست. دیگر بی خواب نمی شوم. تنهانمی شوم. مایوس واسیر نمی شوم
اماتورا قسم به خدا
پس ازمرگم برایم بخند.برای رهای من جشنی به پا دار.به یاد لحظه های جان سپردنم برقص.
که من آزاد خواهم شد... رها... . ازبند از غم ازرنج از محنت...ازعشق
 تنها...تنهاوصیّت من آن است که مرابا قلمم،تنها با قلمم درگورخاک کن.
که به پیشگاه خداوند ازتوشکوِه ها دارم.

طوبه شمع
آمد از آخر شب خمار وتب آلود
 با تنی عریان از روشنی به مهمانی ام.
 سوسوی شعله شکسته من پگاه سحرش شد 
ونماندوقتی سپیده دمید. 
گفتا : اینک سحر نزدیک است الوداع با تو
گفتمش: آمدنت هم بوی رفتن راداشت
گفتا : رفتن من پایان دلخواهی من نیست .
گفتمش : آمدنت هم آغازش نبود .
گفتا : شبی دوباره باز خواهم گشت .
گفتمش : اگر از من نشانی از روشنی باقی ماند .
گفتا: از خاطرم فراموش نخواهی شد.
گفتمش: پس از آنکه چنین خاموشم می کنی ؟
گفتا : همیشه دوستت می دارم .
گفتمش : و حالا... تردید دارم .
گفتا: تو اولین عشق من بودی!
گفتمش: وتو آخرین اشتباه من .
گفتا : زین پس دوستم خواهی داشت؟
گفتمش :آری، آن گونه که تو دوستم می داشتی .
گفتا:من نیز چون تو غمگینم از این جدای .
گفتمش: از شوق رفتنت پیداست .
گفتا : وعشق صدای فاصله هاست .
گفتمش : اگرغم هجران را شوقی دیدن دوباره باشد.
گفتا :پیغامت خواهم داد.
گفتمش:برگ خزان خورده را به سبزی بهارمژده گفتن چه سود؟
گفتا: عاشقان رایاس نباید.
گفتمش: مگر ما عاشقیم؟
گفتا : طعنه ات چون نیش شعله ات سوزناک است .
گفتمش: کجا عاشق از معشوق رنجد.
گفتا: باری اینک سحر نزدیک است تارسیدن شب پس از این روز چشم براهم باش.
گفتمش:اگراز خاکسترسوخته من جانی دوباره ساختند .
گفتا: خود سوختیو خود نساختی .من از تو می سوزم وخواهم سوخت و داغ عشق تو بر بال و پرم نقش بسته.
گفتمش: گرباردیگرازسوخته قامتم شعله ای برافروخت قسم به روشنی ، به هرآنچه که سوختنی ، سویی از شعله ام را برسیاهی شب دل تونخواهم کشید.
گفتا : صدای نفس های سحر را می شنوی ؟
گفتمش: وشبی دیگر در راه  است .

غم فردا
امروز جز مشتی پرِ پیرکنج قفس،نشانی از پرنده نیست.
جزپیله های نارس نشانی از پروانه نیست.
این روز ها همه صیادند.
امروز جز پندار خاموشی شمع نشانی از روشنی نیست.
 جزمهتاب غرق شده درحوض ستاره ای درآسمان نیست.
این روز ها همه ساکت وتاریکند.
امروز جزدرچشمان آهوان،نشانی ازمعصومیت درنگاه کسی نیست.
جزنگاه پنجره به باغ هیچ چشمانی منتظر نمی ماند.
این روزها همه دل کورند.
امروزجزشیهه ی بولهوسان نشانی از هلهله شورعشق دردل کسی نیست.
جزقطره های خون خشکیده از دامن هوسناکی نشانی ازاشک عشقی نیست.
 این روزها همه طالب شهوتی چرکینند.
 امروز جز مشت آرزو درخاک شده نشانی از امید دردل کسی نیست.
جزمردگان کسی حسرت زیستن دوباره ندارد.
این روزها همه زندگان گور به دوشند.
امروز جزخودستایی نشانی از مدح کسی نیست.
جزخودپرستی کسی ستایش نمی شود.
این روزهاهمه خود خواهند.
امروزجزشولایی عریان تن نشانی از حجاب در تن کسی نیست.
جزبه خواب چشم کسی از حیضی پاک نمی شود.
این روزها همه محوعرض اندامند.
وفردا چه خواهد شد؟
آیاجزخدا کسی عاشق خواهد بود؟

عادت قهر
عادتم داده بود، عادت کرده بودم به قهر کردن.
می گفت نازم،ناز می کردم.
می گفت پرم ازتمنّای تو، بانازاعتنای نمی کردم
می دانستم دوستم داشت تنها بادلش ،خیلی زیاد.حتی بیشترازخودم .
نازمی کردم عادتم داده بود .ضجه های التماسش چه لذتی داشت.
ساده بودنازم می کرد.به چشمش تلخ ترناز کردم.
یک شب گفت خسته اش کردم. ازقهرمن قهرش گرفته.
ناز کردم بیشتراز همیشه، قهر کردم تلخ تر ازگذشته.دلم التماس بیشترمی خواست.
عادتم داده بود.عادت کرده بودم.
اما او قهرکرد.قهری به اندازه تمام قهرهای من.
دیگرهیچ وخت برای آشتی نیامد.
 دیگرهرگز ندیدمش...
 
نامه ای اززبان فرشته مرگ به انسان
باز دم هردم تو،دمادم تپش نبض قلب تو، هموچون سایه ای بر پیکره ات اویخته ام. همسفر لحظه به لحظه تو، که من واصل روح و پیکرتو ام.
با هر آغاز زیستنی خواهم زاد وهر زیستنی را پایان منم.
گهی سال ها پشت پلکانت به آگه خوابم وگهی با پلک زدنی به خواب مرگ برَمت.
همیشه به یاد می دارمت ، اگر به بیادم داری همیشه ، تا به موعود دورم از تو.
واگر فراموشیم خواهی هزار باراز نفسی به تو نزدیک ترم
که مرا رحیمی حیات داد که از رحم دورم.
 مکن شکوه زمن که ماموری معذورم.
هرگز تو را گریزی نیست .
تورا بامن توان ستیزی نیست.
زرخرید گنجت نمی شوم
 فریب همه رنجت نمی شوم
باری اگر همه عمربا من سر دوشمنی داری آخر دوستانه برگورت برم.
من ساربان این کاروانم.گر عمری غرّی به کنج محمل برپشت اشترسورای، آخراشترمن بردرگه ت آرام خوابد.
عمری در خیالت عمرها دور زمنی
حال آنکه با هرنفس شتابان در پی منی
بدان با آمدن من تورا دیگرفرصتی نیست
تو را از عمری دوباره دیگررحمتی نیست
که کس را ندادن عمری دوباره
تردید مکن درحکم من ، خواه خندان خواه گریان خواه پرامید،خواه پشیمان
 درگورت برم.
اگر هزار گنج قارون را ثروتی ، گر درویش بی مکنتی
اگر فرسوده پیری ، اگر نارس و جوانی ، اگرآرام کودکی در آغوش مادری
خواه دل بسته خواه دل کنده
 درگور عورت برم.
ای انسان
در زیستن تابه مرگ،هرنفس نعمتی ست به ودیعه که پس از مرگ شکرانه اش را تمام طلب دارند.
اگر مغروضی به غرض ، بدهی پس خواهی داد.
اگر مغروضی به جهالت، آخر به جهالت سوزی.
اگر به غفلت مغروزی ، آخراگه سوزی.
واگر پاکی در حساب ، اجر محاسبه ات را طلبت دهند.
ای انسان اگراینسان از تاخیرمن زنده ای ، در ترس من هرلحظه هزار بار مرده ای.
آمده ام ، می آیم ، خواهم آمد.
من پشت پلکان تو خواب و بیدارم.
اگر همه عمرمستی کنی من هوشیارم
در هرنفس تومن زنده ام ...خوابم نه بیدارم .

دیگرچیزی نمانده بستانی
از منِ من چه می خواهی چه می جویی؟
از این رفته از یاد، از این بی کس شده، از این تن تنهادیگر چه مانده که بستانی؟
در جستجوی چه هستی؟
در میان تپش های مرده قلبم چه می جوی؟
نفسم هم دیگر بار سنگینی رو دوش سینه ام شده
چه می خواهی؟
خواستنی ها ازمن ستاندی، دیگر جه مانده که بستانی؟
 چه نشانه ای راازمن نشان است؟ نشان مجو.
من نشانی خودخویش راگم کرده ام.
از این دستان تهی پای پتی سروسامان مجو.
من ویرانه آن کوچه ی لختم.
از این آرزو مرده نشان ازامید مجومن یأس را مونسم.
ازاین گل پژمرده دل در شوره زار، نشان ازبهار مجو،من به اغوش تیزخاراویخته ام.
از این مانده در تب شب، نشان شوق سپیده مجو
 من در پهنه تاریک گور شب مدفونم.
نگاه کن...
از من چه مانده برجای جزحقیقتی که مرا به بودن مجبور کرده.
جزلاشه نفسی سرددرگور قلبب قرق شد? غم چه مانده که بستانی؟
رهایم کن رهایم کن
من در نیمه راه مرگ، زندگی را زندانیم.
دیگر چه مانده بستانی؟
رهایم کن ... رها.

اگر
گر خیال با تو ماندن تابه ابد، ننگ دنیاپرستی ست .
گر تورا ستودن، گناه بت پرستی ست.
گرتورا از خود ستاندن  نقص قانون بشری ست
گر روبه محراب خیال تو نیاز گفتن ،گناه نابخشودنی ست
گرجان باختن به نفس تو ننگ تن کشی ست
گر زمزمه عشق توبانگ رسوایی ست.
تنها رسوای دنیاپرستم که به جرم بت پرستی عابد معبد چشمان
 توام .
جستجو
لابلای تارهای مژگان چشمان مهتاب
روی پوست تن تاریک شب
برسر کاکل آتشین شمع شعله سوز
بر بالین زخمین پروانه پرسوخته
سواربردوش نسیم خسته
هم تب گرماگیر گندم زار
پشت تصویرتبسمی خجسته
ته جام زهرینِ اخمی عمیق
هم ذوق بخشش ترونم باران
هم بسترخشکیِ زمخت زمین
هم سوی سردی سینه سوز زمستان
لای لطافت تن مخملین بهار
کنارترس هق هق بغضی بسته
پیچیده در هلهله شوق فریادی
هم نفس دم وبازدم نفسی
همرازرازخفته ی قلبی خاموش
پی نشانی از توام هرلحظه از هرروز همیشه
چه سفر دوردرازی بود اما...
تو کجای؟
کجانشانی از توبگیرم؟
توکجای؟
(برای روژان جان که دمادم باآمدنش همدمم دل تنگی ام می شود)

جمله های عاشقانه
می گفت باتوبودن برایم زیباست مثل ماندن زیرباران...
وچتر به دست می آمدآن وقت که باران می بارید.
همچون ایینه باش که گربشکندوهزاران تیکه شود
باز هم قابل دیدن است.
همیشه مرا به پنجه روشن آفتاب تشبیه میکرد
 آنگاه خودپای کاج بلندی پی سایه می گشت.
رفتن زیرباران موهبتی ست خیس که نصیب آنی می شود
 که تمنّای شکفتن به سردارد
پروانه شدن
برای پروانه شدن باید کرم گونه در لجن آمیخت. باید که از لاشه در خاک نفس را باقی داشت .
برای پروانه شدن باید درحبس پیله قد کشید . برای سفر پرواز، باید کابوس اسارت دید.
برای پروانه شدن  باید گُرگُر شراره شعله شمع را لحظه به لحظه ، سوزان با پرهای نازک لمس کرد.
برای پروانه شدن عمر بلند شمع را تا سحر باید همدم شد. باید که با سوزش دل ساز کرد.
برای پروانه شدن باید بی پروا وبی شکوِه سوخت و خاکسترِتن به باد داد.
 برای شمع شدن .باید که ساخت تا سوز آخرین شعله . تا آمدن سحرتا خاموش شدن باید که سوخت.
باید که هر شب لرزان ، قطره قطره با طواف پروانه قد سوزاند.
واگر توپروانه ام بمانی ... تا آخرین سوز خواهم سوخت.


comment نظرات ()
اخطار
نویسنده : هادی شفاعی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

باسلام

بازدید کننده محترم ضمن خوش آمد گویی به شما از

حسن نظرتان به این وبلاگ سپاسگذارم.

کلیه مطالب درج شده در این وبلاگ برگرفته از کتاب

( روی شانه های من گریه کن ) می باشد

 که با ثبت در ممیزی به مرحله نشر و توزیع رسیده است .

 خواهشمندم از کپی ،درج نشر و توزیع این مطالب

 در وبلاگ های دیگر جداً خودداری کنید.

برداشت از این نوشته ها به هر نحو منوط به

اجازه کتبی از نویسنده می باشد.

با سپاس

مدیریت وبلاگ


comment نظرات ()